Cappuccino
Magazine

کاپوچينو

              www.cappuccinomag.com

پست الکترونيکي نويسنده: نويسنده :

شماره: 16

 

مارک اوليويه اوترلی سال 1970 در ژنو به دنيا اومد. دوران کودکی عضو گروه کر کليسای سنت ارسن بود. در کنسرواتوار موسيقی و تئاتر برن به تحصيل آواز پرداخت و در مستر کلاسهای مختلفی شرکت کرد. او کنسرتهای متعددی از آهنگسازانی چون موتزارت، دونيزتی، منته، وردی، هموفمان و کارل ارف در لندن، آلمان، فرانسه و شهرهای مختلف سوئيس داشته است. همچنين با ارکستر سوئيس، ارکستر سمفونيک برن و براندنبورگ وارکستر مجلسی لوزان به اجرای کنسرت پرداخته.
مارک اوليويه علاقه خاصی به ايران داره و تا به حال سه بار به ايران سفر کرده و امسال برای اولين بار تو سالن شهيد آوينی فرهنگسرای بهمن به همراه دو سويسی ديگه کنسرت برگزار کرد. برای بچه های کاپوچينو که در اون کنسرت حاضر بودن اين نظر مثبت و علاقه مارک به ايران بر خلاف نظرهای غير واقع بينانه خيلی از خارجيهای ديگه ای که به ايران ميان جالب بود. برای همين تو لابی هتل اوين يه گپ دوستانه با مارک انجام داديم تا شايد بفهميم نظر يک موزيسين کلاسيک سوئيسی در مورد کشور عزيزمون که شديدا اسمش بد در رفته چيه.

***

صنم: چي سفارش ميدي؟
مارک: يه کاپوچينو

صنم: در مورد فمينيسم نظرتون چيه؟!!
مارک: خب بستگي داره به هدفش. فکر مي کنم اين هم يه نوع افراط گراييه، اما ما به اين افراط گريها احتياج داريم تا به يک تعادل برسيم و توي کشور شما فکر مي کنم به اين نوع افراط گري احتياج هست.

شيده: براي اينکه به نرم نزديکتر بشيم؟
مارک: اوهوم، چه چيزي رو نرمال مي دونين؟

شيده: نه فمينيسم و نه شوونيسم.
مارک: بله، فکر مي کنم اين ارتباط به تحصيلات داره که روي آگاهي شما تاثير ميذاره و اينکه با سنت چطور بايد برخورد بشه. سنتها مي تونن خيلي مهم و خوب باشن، اما بايد چند وقت به چند وقت بازنگري بشن و هميشه بپرسيم چرا.

شيده: منظورتون اينه که برطبق واقعيات روز با سنت برخورد کنيم؟
مارک: بله.

شيده: پس شما با فمينيسم در ايران موافقيد؟
مارک: البته. من اونها رو تشويق مي کنم، ولي دلم مي خواد بدونم شما چه امکاناتي دارين.

پرستو: تقريبا هيچي!
صنم: البته اينا کار خودشون رو مي کنن.

مارک: مطمئنا تنها نيستين.

شيده: در حقيقت ۶۰٪ از کساني که وارد دانشگاه هاي ما ميشن الآن دخترا هستن.
مارک: چند درصد؟؟؟؟

شيده: ۶۰.
مارک: چه عجيب! از چند سال پيش اينطوري بوده؟ ۱۲ سال پيش؟

شيده: نه خب. حدودا ۴ يا ۵ ساله که اينطور شده و شرکتها هم کم کم دارن توسط خانومها تسخير ميشن!
مارک: در هر حال فکر مي کنم وقتي خانمها رو اينجا مي بينم، احساس مي کنم که يک شبکه هستن و با هم رابطه بسيار تنگاتنگي دارن و فکر مي کنم که مرد سالاری آقايون تنها در ظاهره!!

(خنده خانمها و سکوت آقايون!)

مارک: معتقدم که خانومها حرفهاي زيادي براي گفتن دارن.

پرستو: چه چيزي باعث ميشه چنين برداشتي از موقعيت خانومها در ايران داشته باشين؟
مارک: من براي اولين بار ۳ سال پيش اومدم اينجا و با يکي از دوستانم بودم که با يک خانواده ايراني زندگي مي کرديم. و البته يک نوع تقسيم بندي دقيق در مورد اينکه هر کسي چه کاري مي کنه برقرار بود. خانومها بيشتر خونه مي موندن و از بچه ها نگهداري مي کردن و آقايون در فروشگاه فرش بودن (اون خانواده يه فروشگاه فرش داشتن). بعد از يک روز من هم ديدم که در فروشگاه فرش با اونها هستم!

(خنده جمع)

مارک: و دوستم خونه با خانومها بود و برنامه هاي خودشون رو داشتن، خانومهاي ديگه هم ميومدن و اوقات خوبي با هم داشتن...
شيده: کيک درست مي کردن!


(خنده جمع)

مارک از آقايون جمع مي پرسه: مي تونم بپرسم نظر شما در اين مورد چيه؟

(خنده دخترها)

شيده: اين زياد سوال خوشايندي براشون نيست!
مارک: فکر نمي کنيد که بايد تغييراتي به وجود بياد يا احساس مي کنين که همينطوري خوبه؟

(سکوت آقايون!)

مارک: مي دونين من رو به ياد ممنوعيت مشروبات الکلي در امريکا مياندازه، در اون دوره الکل در مرکز زندگي و توجه همه قرار داشت. چون تنها چيزي بود که طبق قانون ممنوع بود و بعد که آزاد شد و ديگه قانوني نبود، کنترلش کمي سخت بود. کمي خطرناکه وقتي آزادي يا حقي در اختيارتون قرار داده ميشه که هنوز نمي دونين چطور درست ازش استفاده کنين و يک چنين ترسي در کشور ما و تمام کشورهاي جهان در مورد تحول وجود داره.

مارک دوباره خطاب به آقايون: شما چي فکر مي کنين؟

سامان: من هيچ نظري ندارم!

 


(چند ثانيه سکوت)

شيده: خب نظري ندارن!
مارک: اصلا شما در مورد اين مسائل صحبت مي کنين؟

صنم: ترجيحا نه!
شيده: شما سيگار بهمن مي کشين؟؟؟؟!!

مارک: بله. کنسرتم هم در فرهنگسراي بهمن بود و خب منم دارم سيگار بهمن مي کشم! و دوستش دارم!

شيده: سيگار بهمن رو دوست دارين؟؟ خفه نشدين کشيدين؟
صنم: اتفاقا تنباکوش خيلي عاليه!!
شيده: آخه عين اگزوز کاميونه!

مارک: اگر سيگار بکشم مي خوام يه چيز درست حسابي بکشم!

شيده: براي صداتون بد نيست؟
مارک: فکر نمي کنم، خيلي کم مي کشم!!

شيده: در هر حال بده! اينطور نيست؟
مارک: شايد بهتره در مورد سيگار کشيدن من چيزي ننويسين!

(خنده جمع)

مارک: وقتي در سفرم يا در بين کنسرتهام که وقت براي تلف کردن دارم، سيگار مي کشم. وقتي خونه هستم معمولا نمي کشم.

صنم: راستی چرا براي اولين بار اومدي ايران؟ چرا ايران رو انتخاب کردي؟
مارک: يکي از عکسهاي مورد علاقه من که معمولا بهش نگاه مي کنم نقشه جهانه. براي اولين بار در اطلس ايران رو ديدم. وقت خواب يا در طول روز که حوصله ام سر رفته به اطلس نگاه مي کنم. ديدن کشور هاي ديگه و سفر کردن بهشون آرزوي هميشگي من بوده. در سوييس صفحه خاورميانه مثل يه سوراخه تو اطلس و ديد منفي و بدي نسبت به اينجا دارن، هميشه فکر مي کنن اينجا جنگه و زياد بهش علاقه مند نيستن و زود ورق ميزنن ميرن صفحه بعدي! ولي من جذبش شدم و هميشه دلم مي خواست بيام اينجا. در حال سفر به اينور اونور بودم که در يه جايي پروازها انقدر خالي بودن که بليطها رو تقريبا مجاني ميدادند به مسافرها برای سفر به باکو و منهم اومدم به باکو! و بعد از اونجا اومدم ايران براي اولين بار. مي خواستم به ترکمنستان و ازبکستان هم برم اما وقت نداشتم، نهايتا يک يا دو هفته وقت داشتم. و انقدر اينجا رو دوست داشتم که دوباره سال پيش اومدم و امسال هم براي بار سوم اومدم و اميدوارم که سال ديگه هم بيام.

شيده: چه چيزي رو در مورد اينجا دوست داشتي؟
مارک: توضيح دادنش سخته، ولي احساس ميکنم که تو خونه خودم هستم، اصلا احساس نمي کنم که يک غريبه هستم. قيافه ام متفاوته، زبانم متفاوته. اما در امريکا و ايتاليا خيلي بيشتر خودمو يک غريبه مي دونم تا اينجا.

شيده: جدا؟ چه چيزي باعث ميشه احساس کني اينجا مثل خونته؟
مارک: خب وقتي يه نفر رو تو خيابون مي بينم که مي تونه زبانم رو صحبت کنه،‌ حتما صحبت مي کنه و هم من براي اون جالبم و هم اون براي من. و بعد از ۲۰ دقيقه مي بينم که توي هال خونش نشستيم و داريم چايي مي خوريم!! در سوييس اگر حتي از کسي بخواي ساعت بپرسي مي ترسه و با خودش ميگه واي اين از من چي مي خواد، شايد مي خواد پولمو بدزده يا پول مي خواد! هميشه از غريبه ها مي ترسن، البته نمي دونم آيا ايرانيها در مورد خودشونم همينطوري هستن يا نه!

شيده: نه تا به اين حد که بعد از ۲۰ دقيقه کار به چايي خوردن بکشه!! اما خارجيها رو دوست داريم، نمي دونم چرا! خيلي بهشون توجه مي کنيم و برامون جالبن و خيلي براشون مهمون نوازيم.
مارک: شايد به اين خاطره که توريست زيادي اينجا نيست، چون من به کشورهاي عرب ديگه هم رفتم، مثلا مراکش و ... و اينطور نبود.

شيده: اينجا يه کشور عرب ديگه نيست!
مارک: الفباتون يکيه!!!

شيده: الفبا فقط يه سيستم قراردادي نوشتاريه! اونها اغلب سياهن و ما سفيد، به خدا ما عرب نيستيم!!
مارک: درضمن نرم افزار هم اينجا خيلی ارزونه و منم با خيال راحت هر نرم افزاری که دلم بخواد می خرم! يکی ديگه هم اينکه مردم خيلی به آدم می رسن. من با اتوبوس تا تبريز و ارزروم و باکو مسافرت کردم. با وجود اينکه يک عالمه سرباز ميومدند سوار می شدن و بعضی اوقات جا تنگ بود، ولی بازم خوب بود. مثلا يه جا ساعت 3 نصفه شب يه جايی تو راه نگه داشته بودن و يه نفر از مسافرا منو بيدار کرد و ديدم داره به من ساندويچ ميده بخورم! خيلی هوامو داشتن.

صنم: چه چيزي رو در مورد ايران دوست نداري؟
مارک: هوا کثيف و خشکه. و در مورد حقوق زنان هم که من احساس مي کنم اينکه يک انسان بالغ نتونه براي زندگي خودش تصميم بگيره، قابل قبول نيست.

صنم: البته مردها مي تونن، ‌زنها معمولا نمي تونن.
شيده: منظورتون دقيقا در چه مورديه؟ در چه زمينه هايي نمي تونن تصميم گيري کنن؟

مارک: حتي در کشور ما هم گاهي وقتي يه زن و مرد كه با هم زندگي مي کنن، ممکنه براشون بحث پيش بيآد. ‌مثلا اگه زن بخواد تنها به مسافرتي بره، مرد ممکنه بگه منم مي خوام بيآم يا تهديدش کنه که ترکش کنه و از اين حرفها، و خب اين همه جا هست. ولی نه به شدتی که ميون شما هست. اگر اطمينان کامل بين آدمها وجود داشته باشه، همه مشکلات حل ميشه. اما احساس مي کنم در ايران اين اطمينان توسط قوانين جايگزين شده! انقدر قوانين سفت و سخت گذاشتن که اين اطمينان ديگه اصلا لزومي نداره وجود داشته باشه! ولي خب اگه چيزي بخواد اتفاق بيوفته ميوفته و قوانين نمي تونن جلوشو بگيرن.

پرستو: نظرتون در مورد طلاق چيه؟
مارک: مي دونم که در مورد هر موضوعي با هر ايرانيي که صحبت مي کنم نظرات کاملا متفاوتي ميشنوم! اگر در مورد مذهب بپرسم جوابهاي مختلف ميگيرم، اگر در مورد ازدواج بپرسم به همين صورت! در مورد طلاق هم همينطور.

شيده: بله اين بيشتر به اين خاطره که ما ايرانيها در خانواده هامون اخلاقيات و فرهنگ متفاوتي بر طبق تربيت و طبقات اجتماعيمون داريم و به همين خاطره که من با نظر شما در مورد زنان تا حدودي مخالفم. چون در خانواده هاي مختلف خانومها موقعيتها و شرايط متفاوتي دارن، پس نميشه نتيجه گرفت فمينيسم در ايران لازمه!
مارک: البته اين بستگي به اين داره که تعريفتون از فمنيسم چي باشه.

شيده: همون تعريف افراطي که شما اول ازش صحبت کردين، اونيه که من باهاش مخالفم!
مارک: در هر صورت فکر مي کنم احتياج به صداهايي داريم که بلند بشن و شنيده بشن. در مورد طلاق هم فکر کنم تا جايي که مي دونم براي زنها سخته و حتي شايد غيرممکنه؟

شيده: غيرممکن که نه. مي تونن به دادگاه برن. ولي براي آقايون خيلي راحته، کافيه بگه ديگه نمي خوام!
مارک: وقتي در مورد طلاق حرف مي زنيم بايد اول در مورد ازدواج فکر کنيم،‌ چون نتيجه مستقيمشه. در اروپا زوجهاي بيشتر و بيشتري هستن که حاضر به ازدواج نيستن و آدمهاي زيادي هستن که طلاق مي گيرن، ‌پس بايد در مورد روابط بيشتر فکر کنيم. بيشتر با خودمون آشنا بشيم. اگر اين کار صورت نگيره مسئوليتهاي خودمون رو گردن ديگران مياندازيم و ازدواج هم چيزي شبيه اين شده.

صنم: خب گفتي که در اروپا مردم در مورد ايران نمي دونن و نظريات بدي در مورد اينجا دارن، مي توني بيشتر توضيح بدي؟
مارک: من نظرم اينه که ...

شيده: که اينجا يه کشور عربيه!!


(خنده جمع)

مارک: نه، اينطوريه که اينجا اصلا براشون جالب نيست و مشکلات خودشون رو دارن و علاقه اي به اينجا ندارن، فقط وقتي خبر بدي هست عنوان ميشه!! نمي دونم شايد خبرنگاران خارجي خيلي اينجا نميان.

شيده: نه خيلي. کار کردن اينجا با محدوديتها براشون سخته.
پرستو:چرا ميان. از جاهاي مختلف اينجا خبرنگار هست.
صنم: شما با موزيسين ها اومدين،‌ اونا چي فکر مي کردن؟

مارک: خب اين دختري که همراهمون هست، در سوييس زبان فارسي مي خونه و خيلي علاقمند بود بياد ايران و دوست يکي از موزيسينها بود و از اين فرصت استفاده کرد و حالا مي خواد سال ديگه هم بياد براى ۳ ماه و فارسي بخونه.

شيده: پس اينجا رو دوست داشته؟
مارک: اوه خيلي خيلي و همينطور پدرم و دوستش که جاهاي مختلفي مثل ترکيه و مصر و ... رفتن و ذهنشون هم بازه،‌ ولي در مورد کشور خودم سوييس بايد بگم که خيلي بسته است،‌ متنفر نيستن از کشور هاي ديگه اما فقط براي مشکلات خودشون اهميت قائلند. ما عين يک جزيره می مونيم تو اروپا،‌ جزو هيچ جامعه اروپايي نيستيم، خيلي کوچيک هستيم و مي ترسيم که اگر به جامعه اروپا بپيونديم استقلالمون رو از دست بديم و مشکلات اونها به کشورمون اضافه بشه، درحاليکه ما مسائل خودمون رو هم داريم. پس اين طرز فکريه که در مورد اروپا و همه جاي دنيا وجود داره.

شيده: پس يه جور بي تفاوتيه،‌ مگر اينکه ارتباط مستقيمي با خود سوييس داشته باشه
. مارک: آره، ولي خب چنين بي تفاوتيي در همه جاي دنيا هست،‌ مثلا من تو استراليا هم بودم. اونجام مثل يه جزيره بزرگ می مونه و بقيه مردم براشون اهميتی نداره. تو اروپا و سويس هم اينطوری هست و به نظز من بايد ما بيشتر به مليتهاى ديگه اهميت بديم.

صنم: چی باعث شد که بيای اينجا و کنسرت برگزار کنی؟
مارک: يه روز قبل از اينکه بيام ايران، يه سال پيش، اين ايده و سوال تو ذهنم بود که آيا شما در مورد فرهنگ ما چيزی می دونين يا نه. موسيقی، مخصوصا موسيقی کلاسيک اصلا دارين شما؟ و اگه دارين چه کسايی اينجا کلاسيک کار می کنن. کجا می تونين ياد بگيرينش و تحصيلات موسيقی داشته باشين، کجا می تونين بشنوينش. برای همين تو اينترنت سرچ کردم که سازمانهای مربوط به اين مساله تو ايران رو پيدا کنم و اولين اسمی که اومد اسم "مهدی قاسمی" بود. مهدی قاسمی رهبر اکستر فرهنگسرای بهمن و يک موزيسينه. براش يه ايميل زدم که من يه موزيسين سوييسی ام و علاقمندم که با هم در مورد موسيقی هر دو ملت تبادل نظر کنيم. با هم حرف زديم. انتظار نداشتم که همون موقع دعوتم کنه بيام ايران کمسرت برگزار کنم. ولی خيلی جالب بود برای من چون گفت فقط دوتا گروه کر تو تهران وجود داره. تو سوئيس گروه کرهای زيادی هست. تقريبا هر دهی برای خودش يه گروه کر داره! مردم دوست دارن تو اين گروها شرکت کنن و در واقع يه بهانه ای يه براشون که برن بيرون و هدفشون خيلی موسيقی نيست. ولی آقای قاسمی به من گفت افرادی که عضو اين گروه کرها هستن تو ايران خيلی علاقمندن و به خاطر موسيقی شرکت می کنن تو اين گروها و حداقل هفته ای 3، 4 بار تمرين دارن. بعد از اون آوريل امسال مهدی به من زنگ زد، گفت که می خواد 2 نفر سوئيسی ديگه رو هم دعوت کنه برای اينکه اينجا با من يه کنسرت برگزار کنيم. همه چيز رو خيلی سريع آماده کرديم و اين کنسرت برگزار شد.

سامان: ميدونين که به تازگی سوئيس بعد از سالها به سازمان ملل پيوسته. می خواستم نظر شما رو در مورد اين اتفاق بدونم.
مارک: سازمان ملل سازمان خيلی بزرگ و در عين حال پيچيده ايه. من نمی تونم اطلاعات دقيقی در اين مورد بهتون بدم. بايد سالها در اين مورد اون آدم مطالعه کنه که بتونه جواب بده. ولی خوب سازمان ملل يه سازمان فراگيره که تقريبا همه کشورا عضوشن. به نظر من تو هر سازمانی که بخواد نظرات مختلف رو درنظر بگيره و جمع کنه، يه جور دموکراسی وجود داره. تو هر دموکراسی که شما رای ميدين ممکنه يه عده اقليتی رای مخالف بدن و يه عده رای موافق يا برعکس و به رای اکثريت احترام گذاشته می شه. ولی اين دليل نمی شه که آدم دور وايسه، خودشو قاطی نکنه و در موردش بد گويی کنه. بلکه به نظر من همه دولتها بايد عضو سازمانهای دموکرات اينطوری بشن.

نيما: آلن سوتر رو می شناسين؟!
مارک: آلن سوتر؟

نيما: فوتباليست تيم ملی سوئيس.
مارک: آهان! فهميدم کيو می گين! از نزديک نمی شناسمش. شما می شناسينش؟

نيما: بله. تو جام جهانی بازيگر معروفی بود.
شيده: شبيه شما بود!

مارک: چرا؟ چون موهاش بلنده؟

شيده: دقيقا!


(خنده جمع)

مارک: يادم مياد تو يکی از بازيهای جام جهانی آمريکا، يه توپ بين دو تا پاهاش بود و از روی اون پريد. خيلی جالب بود. من علی دايی رو هم می شناسم!
همه با تعجب: جدا؟!!


مارک: بله، پارسال وقتی من اومدم ايران مسابقات مقدماتی جام جهانی بود. يه شب بازی بين ايران و عراق بود تو تهران، و ايران از عراق برده بود. من خونه يکی از دوستای ايرانيم بودم و با خونوادشون داشتيم بازی رو نگاه می کرديم و علی دايی رو هم تو بازی ديدم. بعد از بازی گفتن بريم بيرون! خوب من می دونستم که تو ايتاليا بعد از اينکه ايتاليا می بره مردم ميريزن بيرون تو خيابونا و می رقصن و می خورن و ... تو انگليس و سائوپائولو هم ديده بودم. ولی نه اينجا! و اصلا چيزی که اينجا ديدم هرگز جای ديگه ای نديده بودم.

شيده: چی ديدين؟
مارک: من ديدم که کل شهر ريخته بيرون تو خيابونا. تعداد کمی هم پليس بودن که سعی می کردن جمعيت رو کنترل کنن. برای من يه خورده ترسناک بود. چون تا حالا با اين همه آدم يه جا نبودم. اصولا من کنسرتهای پاپ رو هم دوست ندارم، چون خيلی با تعداد زياد آدمها راحت نيستم. مردم توی ماشينا و موتورا بودن يا راه می رفتن و آواز می خوندن و می رقصيدن.

شيده: ترسناک بودن، ولی دوست داشتين ديدن اين صحنه ها رو. نه؟
مارک: خيلی شولوغ بود، ولی من چيزی جز شادی صرف بين مردم نمی ديدم.

صنم: پس به نظرتون اين تجمع مردم جنبه سياسی نداشت؟
مارک: شايد هم داشت. ولی من احساس نکردم.

سامان: خوب بيايم يه خورده راجع به موسيقی حرف بزنيم! شما خودتون رو يک موسيقی دان می دونين؟
مارک: ببينين لئونارد برنستاين يه موسيقی دان معروفی بود. يه کتابی داره در مورد موسيقی که تو اون در مورد موسيقی می گه صحبت کردن در مورد موسيقی مثل صحبت کردن در مورد غذاها می مونه. مثلا نمی تونين بگين که ديروز يه غذايی پختم، مثلا مرغ، و مزه اش رو توصيف کنين. يه چيزيه که بايد مزه اش کنين زير زبونتون. در مورد موسيقی هم خوب مشکله در موردش صحبت کنيم. بايد بشنويمش. من موسيقی رو از 11 سالگی شروع کردم. به گروه کر پسرا رفتم. بعد علاقمند شدم. ولی 10 سال بعدش تصميم گرفتم که به صورت جدی موسيقی کار کنم و اين کار رو به عنوان حرفه انتخاب کنم.

شيده: پشيمون نيستين؟
مارک: خوب هميشه شک و ترديد هايی بوده و شايد سخت ترين قسمتش همين شک و ترديدا بوده. ولی فکر می کنم که ارزشش رو داشته. انگيزه های مختلفی برای کسانی که به نوعی درگير يه موسيقی هستن وجود داره. برای من، برای آهنگساز، برای تماشاگر.

شيده: انگيزه شما از کجا اومده؟
مارک: انگيزه من از درون من اومده. و نمی تونم يه جورايی توصيفش کنم.

شيده: پس انگيزتون تماشاگرا نيستن. تماشاگرها براتون اهميتی ندارن؟
مارک: برای من مهمه تماشاگر. وقتی ميام روی صحنه فقط من و صحنه نيستيم. تماشاگرا هم هستن. برای من کار من يه مونولوگ نيست. يه جورايی بده بستان وجود داره بين موسيقی دان و تماشاگرا. يه جور ارتباط. بدون اين بده بستان اصلا جالب نيست. من احساس می کنم تماشاگرا رو.

صنم: نظرت در مورد موسيقی ايرانی چيه؟ اصلا موسيقی ايرانی رو می شناسی؟
مارک: نمی تونم اسم خاصی رو بيارم، چون اسمارو اصولا خوب به ياد نميارم. ولی حدود ده تا سی دی ايرانی دارم که خيلی دوسشون دارم و وقتی به اونا گوش ميدم احساس می کنم که ايران هستم. وقتی مثلا توی ماشينم و به اونا گوش ميدم احساس می کنم که توی يه جزيره هستم! خيلی دوست دارم موسيقی ايرانی رو.

شيده: چرا؟
مارک: نمی دونم چرا! نمی تونم دليل خاصی براش بيارم!

صنم: چه جور موسيقی ايرانی رو دوست داری؟ سنتی، پاپ،...؟
مارک: همه جورش رو دوست دارم. ولی خوب می شه گفت موسيقی سنتی تون رو بيشتر دوست دارم. شايد به خاطر اينکه آواهای خالص تری داره. تو موسيقی پاپ اين آواها رو دارين، ولی خوب بيشتر غربيه. البته تو موسيقی پاپتون هم شما يه هارمونيها و ملوديهايی دارين که مخصوص موسيقی ايرانی خودتونه و از موسيقی ما متفاوته. شما quarter notes دارين که برای من خيلی جالبه. نمی دونم چه جوری نتهاش رو می کشين. چون ما فقط 5 تا خط داريم.

(اينجا بچه ها تلاش می کنن رو کاغذ خط بکشن و بهش توضيح بدن که Quarter-note رو چه جوری می کشن و البته فکر کنم آخرش هم نمی فهمه چه جوري!)

صنم: به هنرای ديگه ايرانی هم علاقه داری؟
مارک: بله. من از فرش ايرانی و نقش و نگاراش خيلی خوشم مياد.

صنم: چه چيزی بيشتر جذب کرده تو رو در مورد فرش ايرانی؟
مارک: اين زمان طولانی که صرف بافتن فرش می شه و صبر و تحمل بافندگان فرشها از همه چيز برام جالبتر بوده.

پرستو: تماشاگرای ايرانی رو چه جوری ديدين؟
مارک: خوب اين توضيحش يه خورده پيچيده است. همه چی پيچيده است. از اونجايی که که گفتم اجرای موسيقی يه جوری دوطرفه است، اون احساس بسته به حال خود من ممکنه تغيير کنه. مثلا ممکنه يه شب حالم خوب نباشه، احساس کنم تماشاگرا هم خيلی علاقمند نيستن. ممکنه يه شب حوصله اجرا نداشته باشم، ولی مجبورم اجرا داشته باشم. بايد صورت خوبی از خودم نشون بدم و برم آواز بخونم، در صورتی که ترجيح می دادم برم خونه مثلا کتاب بخونم. ولی اينجا تو ايران تو کنسرتی که داشتم خيلی جالب بود برام که تماشاگرا با گوشای باز و خيلی علاقمند توجه می کردن هر دو شب. اين توجه برای من خيلی جالب بود. تفاوت ديگه ای که ديدم اين بود که مردم با روسری نشسته بودن و گوش ميدادن به کنسرت! يه عده آدم هم دير اومدن (منظورش به بچه های کاپوچينوست که نيم ساعت دير رسيدن!) تو سوئيس اجازه نميدن داخل بشين اگه دير برسين.

شيده: خوب کار درست رو اونا انجام ميدن.
مارک: نه! من دوست ندارم همه چی غير واقعی و مقرراتی باشه. دوست دارم مردم راحت باشن. تماشاگرا نزديک باشن.

شيده: خوب اين حواس آدم رو پرت نمی کنه اگه که آدما دير بيان و ايجاد سر و صدا بکنن؟
مارک: من خودمو آماده می کنم برای اين مساله. می تونه حواس آدم رو پرت کنه. ما رفته بوديم باکو. اونجا تو کنسرت آقاهه موبايلش زنگ زد و وسط کنسرت با موبايلش حرف می زد و خيلی هم نرمال بود انگار کارش! فلش عکسا هم اذيت می کنه بعضی اوقات.

شيده: پس عکس و فلش عکسها هم حواستون رو پرت می کنه؟
مارک: بستگی به آواز داره. سر بعضی از آوازها خيلی اذيت می کنه. مثلا ديروز به عکاسه گفتم که فقط سر بعضی از آهنگا عکس بگيره. بعضی آوازها احتياج به دقت ظريفی دارن.

شيده: خوب سوالی که بايد اول از همه ازت می پرسيديم! از خودت بگو. اسم، سن؟
مارک: اسمم مارک-اوليويه است. يه اسم فرانسويه. مادر پدرم نمی تونستن تصميم بگيرين کدوم اسم رو انتخاب کنن (هر کدومشون يکيش رو دوست داشت) برای همين جفتش رو انتخاب کردن! اينم يه نمونه از دموکراسی ما! دو تا خواهر دوقلو دارم. درنتيجه ايندفعه راحتتر می شد دموکراسی داشت و دو تا اسم انتخاب کردن! الان 32 سالمه. مجردم. از 11 سالگی شروع کردم تو گروه کر بخونم برای مدت 10 سال. بعدش شروع کردم به خوندن تو اپرا که خيلی برام جالب بود. لباسا، گريم ها، اجراها. اصلا يه آدم ديگه ای بودم تو اپرا. خيی جالب بود. و همون موقع تو 20 سالگی تصميم گرفتم که خواننده شم. شروع کردم به درس خوندن تو اون رشته و همه چيز اولش آسون بود. اولش حق انتخابهای زيادی داشتم. بعد کم کم انتخابای کمی ديدم در پيش روم، تا اينكه اين رشته رو انتخاب کردم.

نيما: يه چيزی برام خيلی جالب بود که شما آوازتون رو با ميميک چهره اتون تکميل می کردين. می خواستم بدونم اين متد شخصی شماست يا اصلا همينطوری بايد باشه.
مارک: من خيلی خوشحالم که شما اين سوال رو ازم کردين. توی اپرا يه خواننده بايد از همه اجزای بدنش استفاده کنه رو صحنه و لباس و آکسسوار و گريم هم داره. تو اونجور برنامه ای که من ديشب داشتم ما فقط يه صحنه خالی داشتيم با يه پيانو. خواننده هم نمی تونه زياد تکون بخوره. پس بايد اين خلا رو يه جوری با ميميک صورتش تکميل کنه. بايد احساسای مختلف، شادی و ناراحتی رو منتقل کنيم. چون اصلا يه موقع ممکنه زبان رو تماشاگر بلد نباشه.

صنم: شايد يکی از دلايلی هم که ما کنسرت رو دوست داشتيم همين بود. با وجود اينکه زبانش رو نمی فهميديم ولی کاملا حس می کرديم... راستی موسيقی دانهای مورد علاقه ات کيا هستن؟
مارک: من درواقع هر خواننده ای رو که روی صحنه ميره و آواز می خونه تحسين می کنم. البته مثل هر حرفه ديگه ای ما هم خواننده خوب و بد داريم. خواننده های زيادی وجود دارن که شايد مثلا مثل پاواروتی چندان مشهور نباشن ولی خوب کارشون عاليه. (چند تا اسم می گه که ما موقع پياده کردن مصاحبه از روی نوار نتونستيم بفهميم چی هستن دقيقا!) من رهبرای ارکستر رو هم خيلی دوست دارم. برای من رهبری ارکستر يکی از جذاب ترين و مشکل ترين کارهاست. شما خودتون چيزی اجرا نمی کنين. يه ارکستر دارين که شما بايد رهبريشون کنين و وادارشون کنين که بنوازن. چون معمولا اعضای ارکستر ها خيلی با انگيزه نيستن. ميان کارشون رو زودتر انجام بدن و برن. اين هنر رهبر ارکستره که به اونها روح بده.

صنم: انواع ديگه موسيقی غربی رو چی؟ اونارم دوست داری؟ مثلا جاز يا پاپ.
مارک: آره. من انواع مختلف موسيقی رو دوست دارم.

صنم: مثلا پينک فلويد؟
مارک: آره، آره.

شيده: راجر واترز يا ديويد گيلمور؟
مارک: اين سوال خاصيه انگار، نه؟

صنم: از همه اينو می پرسيم.
مارک: خوب ميدونين که سوئيسيا آدمای سياستمدار و بی طرفی هستن. منم بی طرفم!

(خنده جمع)

شيده: کنت برانا رو می شناسی؟
مارک: نه؟ کيه؟!

بچه ها: يه شکسپيرين معروف هاليووديه. خلی شبيه شماست.


صنم: راستی بازم بر ميگردی؟
مارک: حتما، سفير سوئيس قرار گذاشت که سال ديگه کنسرتهای مفصل تری داشته باشيم. 3 تا تو تهران. دو تا هم تو شيراز و اصفهان.


شيده: کاپوچينو چطور بود؟
مارک: خيلي خوشمزه بود!

Back - بازگشت